جدیدترین تصویر
 
جدیدترین آثار من
کتاب شناسی

mohsensharif.ir
فهرست زیر علاوه‌ بر رمان و مجموعه داستان منتشر شده، نوشته‌هايي‌ست که تاکنون از محسن شریف در نشریات سراسری و محلی به چاپ رسیده است

 
اخبار روز
کد مطلب : 103
تاریخ مطلب : ۲۸ خرداد ، ۱۳۹۳

فلسفه در رباعي

زمين و زندگي دو روي يك روايت دردند. در زمين، لحظه‌هاي روزگار آدم با مصيبت «تز» و بلاي «آنتي تز» درگير است، با روئيدن و پژمردن، با خزان و فصل يخ، با كدورت دامنه‌دار تباهي و «سنتزِ بحران» در تكرار آمدن از كجا و رفت به كجا به فاجعه مي انجامد. غم از دست دادن را به هيچ بشارتي نميشود جبران كرد و نكته‌اي كه آدمي در كوير به ميزباني ساقه و جوانه منتظر مانده. انگار هم كه اين حكم ناگزير هستي مقدر است. كه اگر نبود اين مشيت وانفسا جهان شايد به دل هيچ تنابنده‌اي نمي‌نشت. نمي‌شد كه آدم تا هميشه دست و پنجه‌اش پي باد هوا باشد، چشم و دل‌اش عزا بگيرد و حرف ديگر، اين كه حالا هست مگر نبوده يا نبايد باشد؟. همين عزاي آدميت را مي گويم داغ دل و نامرادي روز افزون، همين مراسم ابطال آسايش؟! اين‌ها كه وجودشان با سرشت خودمان رقم خورده، هيچ كدامش هم متعلق به فرشته يا جن و پري يا حيوان نيست ظلم و ناحقي كه از يك حادثه‌ي سردستي و امروزي نيانجاميده. اين خود از سابقه‌ي پيشين تا روز پسين در كار است. سلام بر مسيح، بر مهيمناي نازنين كه امانت هستي را با جان و تن به دوش كشيد. بعد هم شهرت ظالم را بر صليب كفاره در زمين و زمان تا آسمان طنين انداخت. داغ ستمگرانه اما فقط در حيات آدم معنا مي‌يابد، در همين روزگار جانفرسا و معلوم نيست كه اگر نباشد بعدش چه خواهد شد. شايد اگر نباشد همان تحول اتوپيائي پيش آيد، تحولي به هيهاتِ پنج انگشتِ برابر كه اين خود با خصلت آدم ناجور است. آدم، در سرشت‌اش تخم لق بشكسته، با بدي، با فساد و نفرت و با تباهي در آميخته كه اگر نباشد اين تباهي بعدش در جهان روشن چه بايد كرد؟ نبودن پاسخ اما ترس سنگين به دل مي‌اندازد. بعضي به يك فاتحه‌خواني دسته جمعي ختم‌اش داده‌اند. بعضي به وقوع معجزه در اصل تولد بلكه باز هم در باغ سبز بگشايد، بعضي‌ها دم غنيمت شمرده‌اند. چندين هزار دفعه هم رهبر و ناجي آمد، يادآوران گمراهي آدم، همه در انديشه‌ي طريق رستگاري، در تعارف چراغ روشن، با دست بترك و سوغات معجزه، دست پر از پيغام رستگاري و داغ عبرت شد آئين‌هاي بلیغ‌شان، يكي به شوكران زهر، يكي به ميخكوب صلابه زمان يكي به اتهام چشم بدو دست نامحرم، يكي به چاه كنعان و بوي پيرهن ، يكي به طوفانِ هبوط دريائي هزارها به روگرداني و دريغ امت، به طبع و تبار نامرادِ ناگزيرِ نافرمان و آدم آيا با خودش چه بايد كرد؟ اين پرسش خيامي را كجاي دل بايد بگذارد؟ بايد آيا هوائي شود و سر بردارد؟ سر ناكاري زمان، به شكستن ديوار جاذبه؟ به تيپاي تمنا و خواهش ماندگاري؟ تيپا به مال و منال و دارائي، به زايش و رويش؟! آدم آيا بايد پر در آورد، پر پرواز و رهائي و بال بگشايد؟ اما به كجا؟ و اين سجايا كه متعلق به آدم نيست. اگر هم روزي روزگاري برش ميسر گرد باز هم نميداند تكليف‌اش چيست. غيبت‌اش نباشد ملاّي ولايت‌ ما كه غير ملائي ستااره‌شناس و حكيم و فالگير و عاقد و طالع‌بين هم بود و گفته بود شيطان به جلد آدم رفته و اين‌ها حكايت خيام‌اند.
در گوش دلم گفت فلك پنهاني
درگردش‌خوداگر مرا دست بدي
حكمي كه قضا بود زمن ميداني؟
خود را برهاند مي ز سر گرداني

حكيم غياث‌الدين ابوالفتح عمر ابن خيام نيشابوري، فيلسوف، رياضي‌دان، منجم، رباعي سرا و مترجم دوره‌ي سلجوقيان، متولد سال 427 خورشيدي در 12 آذرماه 510 در سن 83 سالگي در شهر نيشابور در گذشت و نام او همواره در شهرت جهاني مورد ستايش است. كمتر شخصيتي شايد در آوازه‌ي حيرت‌انگيز خيام همچنان غريب و ناشناخته باقيمانده . خيام همچنين در علوم ادبي و ديني و تاريخي استاد بوده، اولين شخصيتي است كه تحقيق علمي در معادلات درجه اول و دوم و سوم بعمل آورده. در اصل پنجم اقليدس‌ نام او به عنوان رياضي دان برجسته به ثبت رسيده است ابداع نظريه‌اي به نام نسبت هاي هم ارز با نظريه اقليدس از مهمترين يافته‌هاي او ميباشد و نيز به تحليل رياضي موسيقي همت كرده . فقه را در ميانسالي در محضر امام موفق آموخته در حديث، تفسير، فلسفه، حكمت و ستاره‌شناسي سرآمد شد. فلسفه را مستقيماً از زبان يوناني آموخت. به دعوت ملك‌شاه سرپرستي رصدخانه در اصفهان به عهده گرفت در اقامت هيجده ساله‌اش زيج ملكشاهي بنا نهاد، به اصلاح گاه شماري ايران همت كرد و نيز مهمترين اثر رياضي خود را در اصفهان نوشت. عمر بايد به چنين عزت و پرباري باشد تا بودن‌اش بيارزد. فيلسوف اما به چنين دارائي انديشه اصلاً راضي نيست همواره به مجهول و معما مي‌پردازد و زمزمه‌اي كه:
آورد به اضطرابم اول به وجود
جز حيرتم از حيات چيزي نفزود
رفتيم به اكراه و ندانيم چه بود
زين آمدن و بودن و رفتن مقصود


در حكومت سلجوقي فرقه‌گرايان سني و شيعه در بحث و مجادلات كلامي و اصولي مدعي بودند. تعصب فرقه سايه‌هاي سنگين بر جامعه‌ انداخته بود. ابراز عقيده كفاره‌ي سنگين داشت. امام محمد غزالي حتي در مظان اتهام آمد. نظام الملك و زير همه‌ي معتقدان غير خودي را به زنجير كشيده بود. به لحاظ سياسي هم وقايع دامنه دار و تعيين‌كننده‌اي در آن زمان رخ داد، از جمله سقوط حكومت آل بويه، استقرار سلسله‌ي سلجوقي، ظهور باطنيان و جنگ‌هاي صليبي كه اين‌ها همه رويدادهاي مهم و دوران‌سازي بودند.
در نوجواني خيام، ابوريحان بيروني و ابن سينا سالمندان زمانه بوده‌اند. اولين كتابي كه از خيام شاعر سخن گفته (خريده القصر) نوشته‌ي عمادالدين كاتب اصفهاني بوده كه به زبان عربي است و 50 سال پس از مرگ خيام به نگارش درآمده. ترانه‌هاي فيلسوف رياضي‌دان و شاعر در زمان حيات‌اش بواسطه‌ي تعصبات كور خشكه مقدس پنهان مانده‌اند. او، به شدت كم حوصله و درون‌گرا و سرسنگين بوده، با كراهتي كه همسر اختيار نكرده اصلاً و زندگي را با (ده‌ها) عنوان از جمله فيلسوف و رياضي دان به سرانجام رسانده است.
رباعيت خيام اما چند صد سال است به تمثيل و تداعي‌ بر تابيده وردِ زبانِ عابد و عامي و اعيان است. اين مجموعه‌ي كم شمار برگزيده با كوتاه‌ترين مضمونِ آهنگين، آن چنان جاذبه و گستره‌اي دارد كه در حيثيت گفتمان جهاني گنجيده، صاحبدلان بسياري در آن فراغت مي‌يابند. صادق هدايت در اين باره نوشته است: «شايد كمتر كتابي در دنيا مانند مجموعه ترانه‌هاي خيام تحسين شده، مردود و منفور بوده، تحريف شده، بهتان خورده، محكوم گرديده، تجليل شده، شهرت عمومي و دنياگير پيدا كرده اما باز هم ناشناخته مانده است.
فيلسوف رازدار قرن پنجم، به هنگام ترانه سرائي افكار بلند و ترديد آميزش را از پرده بيرون برده، با توانائي حيرت انگزش در چيدمان واژه‌ها به تكاپوي هستي مي‌پردازد.
اجرام كه ساكنان اين ايوان اند
هان تاسَرِ رشته‌ي خرد گم نكني
اسباب نردد خردمندان‌اند
كانان كه مدبرند، سرگردان‌اند

فيلسوف همچنين به موازات نفي افكار و عقايد مسلط زمان با پژوهش‌هاي دقيق روشنفكرانه در هستي‌شناسيِ «آمدن از كجا و رفتن به كجا» به نتيجه اي رسيده است كه:
از جمله‌ي رفتگان اين راه دراز
زنهار كه تا در اين سرا‌چه از روي‌نياز
باز آمده‌اي كو كه به ما گويد راز
چيزي نگذاري كه نميآئي باز

خيام نه در گذشته مستحيل مي ماند نه هم درآينده سرگردان و با درك عميق در خود بودن به روايت خويشتنانه‌اي مي انديشد كه دم را زيباترين فرصت برخورداري مي دانسته، مي گويد.
ازدي كه‌گذشت هيچ از او ياد مكن
برنامده و گذشته بنياد مكن
فردا كه نيامدست فرياد مكن
حالي خوش و عمر بر باد مكن

و نكته‌اي كه رياضي‌دان برجسته اما سرنوشت را در مشيت لوح و قلم و رازِ آفرينش ميدانسته است كه يعني تا بوده همين بوده همين هم خواهد شد. نه اصلاً «اين جهان كوه است و فعل ماندا» نه هم فرصتي كه «خواستن ماهيتِ حقيقيِ توانستن است»
و نوميدانه مي‌پرسد كه:
تا كي زچراغ مسجد و دود كنشت
رو بر سر لوح ‌بين كه استاد قضا
تا چند زيان دوزخ و سود بهشت
اندر ازل آن چه بودني بود نوشت

حجّه الحق، يار دبستاني حسن و استادِ نظامي عروضي ترجمان شكنجه‌هاي روحي انسان است. افكار و اعتقادات جبري، نگراني ها و اضطراب بي‌پايان، بغض‌ها و تعصبات تحميلي و نيز بدبختي‌هاي فكري معاصران و فلسفه‌ي دستوري آنان را با منطق بي‌پروا و در كوتاه‌ترين كلام آهنگين، در رباعي به فرياد آورده، آزاد و رها از مكنت دنيا مي‌پرسد:

تا كي غم آن خورم كه دارم يا نه
پر كن قدح باده كه معلوم نشد
وين عمر به خوشدلي گذارم يا نه
كاين دم كه فرو برم برآرم يا نه

خيامِ بدبين، رند و شهواني، افيوني و بي‌دين، مرتاض، مادي و طبيعي. خيام خوش مشربِ خوش بينِ الهي و اين‌ها همه نسبت‌هائي‌ست كه در نسخه رباعيات خيام بر او تلقي گرديده هدايت اما در كتاب تحليل ترانه‌هاي او پرسيده «آيا ممكن است كه شخصيتي اين همه حالات و مراحل را پيموده، فيلسوف و رياضي‌دان و منجم هم باشد؟» دردا كه زبان سرخ سر سبز ميدهد بر باد و نيز «گفته ميشود كه خيام در مقتضيات سني چنيدن دفعه افكار و عقايدش عوض شده» هدايت اما به استناد چهارده رباعي پر از زخم زبان فلسفي بر هم آهنگي اعتقاداتش از جواني تا پيري تاكيد نموده است.
هر چند كه رنگ وروي‌زيباست مرا
معلوم نشد كه در طربخانه‌ي خاك
چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا
نقاش ازل بهر چه آراست مرا

يادآور طرفه‌ي خلياها و نشأت مشتاقي در پرسشِ كفرآميز كه غم را در محنت از دست دادن به فغان مي‌آرد و غصه‌ي تازه بهار زندگاني كه معلوم نشد كي آمد، مي شد» بعدتر اما در كهنسالي هم شاعر از روزگار گذران مي‌پرسد به تأسف فيلسوفاندي مرگ انديش كه:
من، دامن زهدوتوبه‌طي‌خواهم كرد
پيمانه‌ي عمرمن به هفتاد رسيد
با موي سپيد قصد مي خواهم كرد
اين دم نكنم نشاط كي خواهم كرد

خيام با قيافه‌ي متين، با جرأت و بي‌پروائي و با منطق اغماض ناپذيرش به انسان به مثابه جام جهان‌بين نمي انديشد و نه هم به اشرافيت خود خوانده‌ي غرور آميزش!! آدمِ اقبالِ برگشته، آدمِ بي اختيارِ سردرگم، نفريني فلك، رانده از فردوس برين!! آي آدم‌ها، ما را در هبوط عالم خاكي چه فراغتي ميسر شد؟ و اين فرياد خيام انعكاس دردها، اضطراب‌ ترس و ياس و دشوراي بي‌پايان، بين دو عدم، دو نيستي است، بين گذشته و آينده تا فرصت اكنون را به خاطر بسپاريم. هستي از منظر خيام در قيد طبيعت كور است. غم را و آهِ نامرادي و ندامت را و دست التجاي حاجت را:
با چرخ مكن حواله‌كاندرره عقل
چرخ از تو هزار بار بيچاره‌تر است

فيلسوف همواره در كار پژوهش بوده، مي خوانده، مي‌نوشته، مي‌آموخته، متمايز بوده با نبوغ شگفت انگيزش از اوان كودكي تا ميانسالي، تا كهنسالي و كارستان كرده، دانش زمين و آسمان، دين و دنيا، فلسفه و حكمت، طب و رياضي و تاريخ، از وضع زمانه‌اش اما جدا مانده، ناشناس و غريب و بي تفاوت مانده، در اولويت برخورداري و يك جامعه‌شناسي نفرت، بغض و كينه از مردم نادان، در تعصب ويرانگر و اغتشاش دامنگير تا به تنگ آمد، از محبت و عشق آدميت رو گردان شد، در هيچ جاي آثارش ياد مردم نيست، ياد ارباب و رعيت نسيت بندگان دل شكسته در مناسبات سلطاني. نه هم مثل حافظ و فريادي كه «آب حيوان تيره گون شد حضر فرخ پي كجاست؟» يا مثل مصلح‌الدين شيخ سخن به صحبت خويشاوندي در مضمون «چو عضوي به درد آورد روزگار ... دگر عضوها را نماند قرار» يا كه فرودسي در مباهات «هنر نزد ايرانيان است و بس» و هر چند كه «شاعران و ارث آب و خرد و روشني‌‌اند» بيشتر اما به وقت مصيبت سمرقند و بخارا مي‌بخشند. خيام فقط پشت سراپرده‌ي آفرينش متحير مانده.
از آمدنم نبود گرودن را سود
و زهيچ‌كسي نيز دو گوشم نشنود
و ز رفتن من جاه و جلال‌اش نفزود
كاين آمدن و رفتنم از بهر چه بود

***
دوري كه در آمدن و رفتن ماست
كس،‌مي‌نزنددمي‌دراين‌معني راست
او را نه نهايت به بدايت پيداست
كاين آمدن از كجا و رفتن به كجاست؟

شك و ترديد انگيزه‌هاي استفهامي فيلسوف‌اند. هستي از منظر او خواب و خيالي و دمي‌ست و احساس حضور سرخورده، غصه ي تمدن كهن و شرح يادگاريِ:
آن قصر كه بر چرخ همي زد پهلو
ديديم كه بركنگره‌اش فاخته‌اي
بر درگه آن شهان نهادندي رو
بنشسته همي گفت كه «كوكو، كوكو»

و ترديدهاي فيلسوف اما ريشه در ماهيت هستي دارد، در متافيزيك خلياها، به نيّت رمزگشائي تا مگر پرده بياندازد و در زمين، كار گه كوزه‌گري را سفره ي دل كرده باورارِ معصومانه‌ي اندوهگين و غصه‌ي دردآميزي كه:
اين‌كوزه‌چومن‌عاشق‌زاري بوده‌ست
در بند سر زلف نگاري بوده ست

پناه بر مناجات عزاي عاشقانه در حريم، دوست، در مراسم نماز يادگاري و التجاي شريك غم به روايت:
اين دسته كه در گردون او مي‌بيني
دستي‌ست كه بر گردن ياري بوده است

شاعرِ فيلسوف از بدعت به كشف مي رسد، از معماري سخن به الهام مي رسد و افشاگر استحاله از ذره به اشكال وجود، بر تافته در گل كوزه‌گري، در صراحی و سبو، در خاك ره ميخانه، سبزه و چمن، رنگ رخ معشوق و درخشت لحد.

هر ذره كه بر روي‌زميني‌بوده است
گرد از رخ آستين به آزرم‌فشان
خورشيد رخي زهره جبيني بوده است
كان هم رخ خوب نازنيني بودست

خيام در مضمون رباعياتش از خوش بودن و شاد بودن تاسي ميكرده، نه اين كه دلبسته‌ي خوشگذاراني باشد. شادي‌اش همواره در بستر اندوه است، در بيهودگي رقت‌انگيز حيات و تمامي همذات‌ها را در مي و معشوق، در ساقي و ساغر مي‌جسته. ترانه‌هايش از بوي شراب بريزند. شراب خيام عريان است، نه مثل حافظ در پندار لحاظ صوفيانه و در تناسخ حيرت‌آور به سرمستي غمكين مي انجامد:
شادي‌به‌طلب‌كه‌حاصل‌عمردمي‌ست
احوال جهان‌واصلِ‌اين‌عمركه هست
هر ذره زخاك كيقبادي و جمي‌ست
خوابي و خيالي و فريبي و دمي‌ست

و نكته‌اي كه فيلسوف رياضي‌دان، فقيه حجه‌الحق، منجم و تاريخدان برجسته و شاعر ترانه‌هاي ترديد، پيچيده‌ترين مسئله در تفكر و تاريك‌ترين ابهام هستي را به زيبائي در بيان آهنگين و سرشار از استعاره‌هاي شيرين در متن رباعي گنجانده و اين وزن كوچك ايراني را با خود به شهرت جهاني رسانده است و حالا رباعي، هر چه هست فقط تداعي نام خيام است.
و نكته‌ي ديگر، از آن‌جا كه هنر واضح‌ترين تابش بر ابهام و تاريكي است و نيز انديشه در تخيل خلاق را به تصوير زنده تبديل مي‌كند، خيام نيز در اشراف هنر و با معجزه ي كلمات و تصويرها مخاطبان‌اش را وا ميدارد تا به اسرار جهان بيانديشند.

دفعات نمایش : 0 | تعداد نظرات : 0