جدیدترین تصویر
 
جدیدترین آثار من
کتاب شناسی

mohsensharif.ir
فهرست زیر علاوه‌ بر رمان و مجموعه داستان منتشر شده، نوشته‌هايي‌ست که تاکنون از محسن شریف در نشریات سراسری و محلی به چاپ رسیده است

 
اخبار روز
کد مطلب : 98
تاریخ مطلب : ۱۸ آبان ، ۱۳۹۲

تکانه های تاریخ

تکانه های تاریخ
حرف دل گفتني با دوست
براي دكتر عباس عاشوري نژاد
«هميشه وقتي كه سايه پشت سر باشد رو به جانب نور است. نور هم نماد رهائي و آسايش بايد باشد» اين گفته را مي شود به مثابه قانون يا انگيزه بر تمام شئون هستي تعميم اش داد، از جمله بر سلسله ی حيات آدم، كه فراسوي اش به گفته‌ي دانشمندانِ خوش باور به مراتب تعالي بوده، از اسطوره تا ميانه و معاصر تا در انبوه خطرهاي مهاجم باقي ماند. انگار پر هم بد نگفته اند كه، تنها همين آدم، بين زنده ها و در حضور عالم گيرش گذشته را به خاطردارد، با گذشته تاريخ مي سازد و ساخته است و حالا ديگر حيات اجتماعي، با معادل هاي مدرن آن به شكوفائي گسترده و حيرت انگيزي نائل گرديده، زمين و آسمان به تصرف در آمده، ناشناخته هاي بسياري از پرده بيرون اند، رمزگشائيِ مداوم هستي و ثقل و جاذبه حتي در اختيار آدم است و انگار وقوع معجزه باشد كه آدم از زمان پيش افتاد. زندگي اما در اين فرازِ برخورداري بر طريق نامرادي است، بر تعدي و تجاوز است، بر فساد و تباهي روز افزون و آرزوي آب خوش در گلوي آدم خشكيده.
جهان خيلي تاريك است. مدرنيته آيا چراغ پشت سر بوده؟! صدِ يادِ جهنمِ سنت و آدمي هويت خود را گم كرده، تمام هستي و فضيلت اش گروگان داده، فضيلت اخلاق و شئون انساني، كرامت هنر و عاطفه و اين ها همه از هاله ي اكرام شان بري شدند. انسان، برده ي ترازِنو و ايدآل ها به انحصار سرمايه اند.
«سرمايه آزادي عاري از وجدانِ سوداگری بر جهان حاكم كرده» انسان كالاي تجاري است. معلم و مدرسه كالا شده، هنر كالا شده، وجدان و عاطفه شاهدانِ بازاري اند. دانش و درايت آدم كالا شده، قبضه ي بازار مكاره است، جهانِ وسوسه ي سوداگر، با گلبوته هاي خوشرنگ خيمه شب بازي. اين تمدن آيا باليدن دارد؟! و گفتني ست كه اين نوشته هر چند با اشاره هاي دلگير كننده استخوان لاي زخم مي‌گذارد وليكن مبتني بر مخالفت يا طردِ مدرنيسه‌ي اجتماعي نيست. زيرا اين روش و سبك موجود كنوني، خود پيامد يك گذار محتوم است، پيش فرضِ تكامل است. رونق تمدن اما به لحاظ سرخطِ اين نوشته، هر چه باشد به انبساط هستي و حيات آدمي بايد بيانجامد. انبوه صنايع جهاني، دانش جهان، بازارِ مسلطِ جهاني، گستره ي ارتباط جهان و سهولتِ گوش به زنگِ آن!!! امروزه علم و صنعت و تكنيك و تكامل عناصر چهارگانه ي تكامل اند. جهان، در اين چهار ديواري خويشتنانه كوچك شده، به يك دهكده ي محلي معادل است، انباشته از مكنت و دارائي كه هيچ اش از آسمان به زمين نيفتاده بلكه دست آورد و ميراث زميني اند. پاره باره از مناسبات ساده تا بغرنج اجتماعي، با كار و تلاش گذشتگان و با تجربه ها به عمر آدم حاصل گرديده. بايد هم به وارثان آن تعلق يابد، با حصه ي برابر، كه اين حصه يا بهره‌مندي هرگز ميسر نمي شود و نا برابري تمام دنيا را به فغان رسانده است!! سهمِ سفره با برده واري پدر، با كنيزكاني مادر. بام تا شام خانواده در چشم انداز رباي قرضه مي گذرد، در شتاب و گريز بي پايان، شتاب ها همه از، سرِ ناچاري اند، از نارسائي اند. دست كوتاه، دل تنگ، سَرِ سنگين، دماغِ افسرده!!
دكترين سرمايه در هدف اولويت سود است. تمام جنگ و آشوب جهاني. تمام بحران ها و كودتاها به توطئه در تحقق همين منظورند. توطئه، بازار سياه مي سازد، كينه ي قبيله برمي انگيزد. بازار مخدر و افيون مي سازد، سوداگران حذف حيثيت و بحرانِ نسل كشي در مدرنيزمِ تمدن و با اين همه تعدي سنگدلانه آيا چه بايد كرد؟!!
الموت انتحاري به خون بهاي نابرابري ها فراهم آمد، عمق تاريخ ميانه بود، با حتميّت شبان باورانه ي ابتدائي تدارك شد و جايگاه حاكميت را از اريكه ي پدرشاهي آن بلرزه انداخت، امروزه اما خون بها در مدرنيزم تمدن گل كرده، با جليقه و كاسكت و كمربند انفجاري، با شيمياي خردل و سارين، با موشك و بمب افكنِ هوافضا، نه اين كه حتماً اريكه يا جبهه يا ستاد فرماندهي در ميان باشد بلكه كارزار هدف جهاني است. خانواده در مدرنيزم انتحاري هدف شده، كودكستان هدف شده، مدرسه و بيمارستان هدف شده، مسجد و كنیسه و كليسا سرخطِّ نشانه اند و خون بيگناهي آدم پايمال تعصبِ كوردلانه مي شود.
پيش ترها، جامعه در سنت و در قباي قبيله اعتبار اشرافي داشت، رتبه بندي مي شد، رتبه ي پير و جوان، جاي مرد و زن، خان و كدخدا، مهتر و كهتر، جاي رعيت و خوش نشين و نام ها به تشخصِ پدرشاهي ضميمه بود. قاضي و حكيم و كاتب دل به حق مي‌دادند. معلم جايگاه روحاني داشت. تعلق خويشاوندي، به حمايت جانانه مي انجاميد. شرم و حيا پرده پوش زشتي ها مي شد. زمين گرد نبود و يورتِ قبيله يك عالم وسعت داشت. گوي توفيق و كرامت در آن به ميان مي آمد و اردوي سواران دلاور، به كو تواليِ خيمه و آبشخور- زمان، در تاريخ قبيله خيلي آهسته مي گذشت، پا به پاي اسب عصاري. صدا فقط صداي برَه و بزغاله وگوساله بود، هيهاي شيهه بود. عروس قبيله با شير بهاي عفت اش سفره ي آشتي كنان مي انداخت به حرمت ريش گروگان. سفره ها، رزق شان خاكي و زميني بود، از چراگاه و مزرعه تامين مي شد، در آواي دل انگيز آسك و دودِ تنورِ خانگي... جامعه در قباي قبيله آبرو و عزت داشت، به رو سفيدي خود مي باليد. حالا اما نه!! حالا ديگر جامعه از اشرافَيتِ قبيله رو گردانده، ساختار مناسبات ديرينه اش ويران كرده، نسل و نژاد آن را برانداخته است. امروزه آب از سر آبرو در گذشته، دلقك و مترسك و محلل جايزه مي گيرند. رو سياهي در مدرنيزم تمدن حرفه است، روسياهي كالا شده. به معرض ويترين در آمده، صنف و سازمان دائر مي كند. هم جنس گراها هم به آرزو رسيده اند، در حمايت شيفتگان حقوق بشر و خانه ي بخت شان ثبت محضر مي شود به اعتبار شريك زندگي!!
و حرف آخر كه شكل زمين باز هم گرد است، دوباره سرد و گرم مي شود، روز و شب دارد. آفتاب و ماه و ستاره روي‌اش مي‌تابد. زلزله در زمين در مي گيرد، سيل و توفان درمي‌گيرد، فصل هاي سبز و سفيد و زردِ نارنجي و زعفراني. جاذبه اما توي زمين عقيم شده.زمان، بند بريده است و آدم ها، كنده از زمين، در ولوله ی تمدن، سبك توي هم مي لولند.
مهرماه 1392
دفعات نمایش : 0 | تعداد نظرات : 0