جدیدترین تصویر
 
جدیدترین آثار من
کتاب شناسی

mohsensharif.ir
فهرست زیر علاوه‌ بر رمان و مجموعه داستان منتشر شده، نوشته‌هايي‌ست که تاکنون از محسن شریف در نشریات سراسری و محلی به چاپ رسیده است

 
اخبار روز
کد مطلب : 99
تاریخ مطلب : ۱۲ اسفند ، ۱۳۹۲

در همنشینی حافظ

جامعه را به گفته‌اي تمامي يك انسان مي‌دانند، گفته‌‌اي كه تمامي يك انسان از تمامي انسان‌ها ساخته شده، برابر كل آن‌ها ارزش دارد، ارزش هر يك از آن همه نيز با او برابر است.
اين گفته شايد جامع‌ترين تا وسيع‌ترين تعريف اجتماعي آدم باشد. زيرا ارزش در جامعه واقعيت مي‌يابد و تكامل در هم انديشي كه فقط در انسان ميسر است، كه يعني:
رسد آدمي به جائي كه به جز خدا نبيند
بنگر كه تا چه حد است مقام آدميت
جامعه اما به چنين وصف و روايتي يك پندار است، به رؤياو تخيل بيشتر مي‌آيد. هر چند كه انسان شايسته‌ي ايدآل برخورداري است، در حيثيت فردي و اجتماعي شاخصه‌هاي برتر دارد، وارث انديشه است، وارث حافظه است، زبان گويا دارد، متخيل است و جامعه در شمول اين مزايا به اقتدار هوشمندانه نائل مي‌گردد.
هر چند «در انديشه هستي به زبان مي‌آيد، زبان خانه هستي است» (هايدگر)، با گذشته انسان در حافظه تاريخ مي‌سازد، صبر سنگين ماندگاري در مصيبت و عزا و با تخيل سر به فلك مي‌سايد، پرواز كهكشاني سبك تا عرش مراد برخورداري، تا تمامي كيهان و در زمين بر سياهه‌ي زمان، هنر مي‌روياند، فخر برگزيده‌ي خليائي و هر چند تمامي اين مزايا انحصاري‌اند، خيرات افاضه‌ي هستي، به خونبهاي روسياهي آدم در قمار ناشگون لابد كه نعمت بهشت را در طالع خود ضايع كرد و نفرين به كفارات اشتهاي ممنوعه كه اگر نبود اين خبط و خطاي جاويدان «من ملك بودم و فردوس برين جاي‌ام بود» اما اين «تمامي يك انسان» هر چه بوده حالا از ايل و تبار زميني است، با حافظه از سابقه‌ي پيشين در حيات اجتماعي بوده، در طايفه و عشيره و قبيله بوده، تا جامعه‌ي ملت و ميهن و تجربه‌هاي سهمگين به تاريخ سپرده است.
سپهر بر شده پرويز ني ست خون افشان
كه ريزه‌اش سر كسرا و تاج پرويز است
حيف شد، ما به زمين پيوستيم، به خويشاوندي هستي و در اين هبوط ناخواسته‌ دندمان كش آمد.
نه من از پرده‌ي تقوي به در افتادم و بس
پدرم نيز بهشت ابد از دست بهشت
جامعه در تلاطم رنگ به رنگ قاره‌ها، جامعه‌ي برده و سرواژ و اسير، جامعه در هزاره‌هاي پر شمار پوست‌اندازي و بايد كه رشيد و پخته و بالغ باشد، به تمامي توصيف اعتلا و دُردانه‌ي آفرينش باشد، در انگشتري هستي كه دردا به حديث آرزو و زنهار كه جامعه از سابقه‌ي پيشين بيقرار و ملتهب باقيمانده زيرا كه ساختار آن زميني بوده. جامعه در ساختار زميني طبقاتي است، حس تعلق دارد، ستيزه برمي‌انگيزد، حمله و شبيخون دارد، تعرض قوم و قبيله، جنگ هفتاد و دو ملت و سر مي‌بريده در تنازع قانون جنگل تا بلنداي مناره‌ها، به اعتقادي كه حق مي‌ستاند و حق به كرسي مي‌نشاند.
آدمي در عالم خاكي نمي‌آيد بدست
عالمي ديگر ببايد ساخت و از نو آدمي
و زنهار كه جامعه جنگل شد، نسل و نژاد بسياري نسل‌شان درآمد، فراوان دين دنيا منهدم شدند، تعرض آدم به آدم در بيقراري و خشم طبيعت، در سيل و طوفان و زلزله و دردا كه هجوم ويرانگر بهانه‌هاي اعتقادي و آرماني پشتش‌شان بوده، پشت خرد و انديشه در معاصر هم به ساز و كار مدرنيزم تمدن سامان مي‌يابد!! بمب و موشك و جنگنده را كارتل‌هاي هوشمند زميني مي‌سازند، اسم دانش در سلاح هسته‌اي و ميكربي و شيميائي بد نام است. هيروشيما را دانش هسته‌اي جنايت كرد، فاجعه‌ي ويتنام و حلبچه و سوريه، مسخ كودك فلسطين، كشتار پسر خوانده‌ بُسني و دختر هزاره
آب حيوان تيره گون شد خضر فرخ پي كجاست.
خون چكيد از شاخ گل باد بهاران را چه شد
جهان خيلي تاريك است!!
پناه بر مقدر ناخوانده، بر كفارات قمار ممنوعه و گفته شد كه آدمي شاخصه‌هاي برتر دارد، مي‌انديشد، به خاطر مي‌سپارد، خويشاوند هستي است و نيز با انديشه رابطه‌اش را به سرانجام مي‌رساند و اشرافيتي غرورانگيزتر كه متخيل است، با تخيل هنر مي‌افريند و اين مزيت به نقد بهشت ارزاني بادا كه بايد روي سرگذاشت، حلوا حلوا كرد.
هزار سلطنت و سروري بدان نرسد
كه در دلي به هنر خويش را بگنجاني
هنر اما يك فرايند زميني است، بيانگر تاريكي جهان كه اگر روشن مي‌شد اين جهان، هنر اصلاً نمي‌باليد زيرا كه آدمي، در جهان روشن فرشته مي‌شود، عالم فرشته هم لاهوتي است. گناه اصلاً آن جا نيست تا محكمه و قاضي و زندان باشد ان جا، در عالم فرشته حكومت كاووس و نيرنگ سودابه و درنگ سهراب نبوده خون بيگناهي سياوش يا حريم آرماني تهمتن كه شاهنامه‌ي عظيم فردوسي توليد يابد.
فرشته در فلك مرگ و تولد ندارد، تشييع جنازه و گورستان نمي‌داند چيست تا حكايت پايداري حانانه رازماندگاري‌اش باشد. ماندگاري مَلَك در تجلي جاودانه است و آدم در مصيبت بي‌پايان كه اين همه شعر و شِكوِه و نوا و ريانده
جهان پير است و بي‌بنياد از اين فرهاد كش فرياد
كه كرد افسوت و نيرنگ‌‌اش ملول از جان شيرين‌ام
نسل و نژاد فرشته از كيان تا ابديت به بي‌نيازي رو كرده، به بيگناهي رو كرده، استغناي آنان ذاتي و اثيري است. آدم اما ريشه در زمين دارد در خاك فرسوده، در آب آلوده، در باد بيشعور سرد گم و در آتش ... خيلي حيف شد، ملك در عالم لاهوتي‌اش به ابديت پاكيزه تعلق دارد آدم اما در ناسوت زمين گل و گندم هر دو در جرم تلگدون مي‌كارد.
در زمين، لحظه‌هاي روزگار آدم با مصيبت و بلا درگير است، با روئيدن و پژمردن با خزان و فصل يخ و زندگي در بحران به فاجعه مي‌انجامد، به حمله‌هاي تازي و تاتار و مغول تا پاي مولانا و سعدي و حافظ به ميان مي‌آيد.
چشم آسايش كه دارد از سپهر نيلگون
ساقيا جامي درگرده تا بيا سايم دمي
زمين جاي قصه و داستان و حكايت است، جاي شعر و دلتنگي بي‌درمان است. غم از دست دادن را به هيچ بشارتي نمي‌شود جبران كرد. زمين و زندگي دو روي يك روايت دردند. در زمين، تاريكي زمان با جرقه‌هاي هنر معنا مي‌يابد، به چنگ و تار بار بُد و نيكسا مي‌آميزد، به زخمه‌هاي لوركا، به قصه‌هاي جويس و فاكنر و شلو خوف، به سمفوني معجزه در زيبا نوازي بتهوون و متافيزيك غم در اندوه خيام و سارتر و كافكا و هدايت، به خوش گماني شاملو و نيما و فروغ و اتشي و غصه‌ي ريشه‌داري كه:
سينه مالامال درد است اي دريغا مرهمي
دل ز تنهائي به جان آمد خدايا همدمي
دردا كه نگارينه‌ي گورستان چه حيف و دريغ سابقه داري بر مي‌انگيزد. پشت فرهاد را بگو كه پاي بيستون خم شد و ناله‌ي مولانا از بلخ و بخارا و تا حلب تا قونيه طنين انداخت. فرياد انالحق بگو كه بر شاخه شاخه‌ي جيهون شقايق رويائيد. دردا كه تمامي هنروران غصه‌ي زميني آدم دارند تمامي هنر هم در سياهي جهان و بي‌پناهي آدم گل كرده.
زيركي را گفتم اين احوال بين خنديد و گفت
صعب روزي، بوالعجب كاري پريشان عالمي
و نقل است كه «انسان در مأواي هستي سكونت دارد، شاعران و انديشمندان نگاهبانان اين مأوايند. نگاهباني‌شان به سرانجام رساندن افشاپذيرين هستي است» (هايدگر). نگهباني، هستي افشاپذير، شعر انديشه، ... و حافظ را شايسته‌ترين خانه خداي اين مأوا تلقي بايد كرد!! زيرا، او، از ابتداي شاعرانگي و در جواني به دل‌ها پيوسته، هم توانسته با غزل در مدح و ستايش باشد يا سوداي عاشقانه ناب‌ترين سرايش جهان را به پارسيان دنيا به هديه بگذارد و بي‌ترديد است، در تداعي نظم كلامي كه بي‌همتاي نوع خود مي‌باشد، كارستان كرده. ديوان حافظ، پاتغزل حيرت انگيزش و مضمون خيال پرورانه‌ي شيوا بيشتر به كتابت معجزه مي‌ماند و اين كارستان در ناامني درد آور اجتماعي رخ داده، ابيات كلام او مرثيه‌ي دردناك آن زمانه‌اند.
حافظ آن چنان سوزگدازي در داده با غزل در زمانه‌ها كه ظن جاري بودن به ديوانش رفته. اين ظن و گمان ناشي از همانندي دوران است و عجب كه حرف دل ما هنوز هم با ترس ما به لحن و لهجه‌ي حافظ همخوان است.
داني كه جنگ و عود چه تقرير مي‌كنند
پنهان خوريد با ده كه تعزير مي‌كنند
شعر اما «كليد واژه ايست كه با آن به گشايش عرصه‌ي هنر مي‌پردازند. دنيا، شهر گسترده ايست آماده‌ي رمزگشائي»
«شاعر با معجزه‌ي كلمات و تصويرها مخاطبان را مي‌آموزد تا اسرار جهان را دريابند». شاعر هنرمند است، هنرمند آفريننده است، هنر زميني است به انسان تعلق دارد. غزل در ميان صنايع شعري نزديك‌ترين دستاورد شاعرانه به هنر است و شايد كه هشتمين صده‌ي غزل به نام حافظ را بخاطر بسپاريم.
حافظه شاعر غزلسرا، بوده و سرايش او شاهكار ادبيات فارسي است. مي و معشوق در شعر حافظ زميني‌اند، مي، طعم و تبار رز دارد، ساقي و ساغر زميني‌اند.
حافظ به يقين رند و خراباتي بوده عاشق بوده، ره ميخانه و دير مغان مي‌دانسته و اقتباسي‌ترين شاعر پارسي زبان مي‌باشد.
من كه امروزم بهشت نقد حاصل مي‌شود
وعده‌ي فرداي زاهد را چرا باور كنم
حافظ از شاعران پيشين و همزمان خود بهره خيلي برده تاثير هم پذيرفته است تاثيرها، پاره‌اي به گفته‌ي پژوهشگران تا حد رونويسي اما به نغز حافظانه تبلور يافته‌اند.
حافظ اما نه صوفي، نه زاهد، نه هم اصلاً عارف، كه او فقط شاعر غزلسراي عاشق بوده، نام او و قدر ديوان‌اش گرامي باد.
اين حديث‌ام چه خوش آمد كه سحرگه مي‌گفت
بر در ميكده‌اي با دف و ني تر سائي
گر ...

دفعات نمایش : 0 | تعداد نظرات : 0